آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - ترجمه و تأثير آن در تجلّى فرهنگ و تمدن اسلامى - کسائى نور الله

ترجمه و تأثير آن در تجلّى فرهنگ و تمدن اسلامى
کسائى نور الله


عصر زرّين فرهنگ و تمدن اسلامى اگرچه سهم عمده اش مديون علوم يونانى, سريانى, فارسى وهندى است كه دانشمندان سده هاى نخستين اسلامى به رغم تفاوت هاى نژادى و قومى و مسلكى به فراخور مايه و پايه علمى خويش آن دانش ها را به زبان عربى يعنى زبان دين و سياست و دانش نوخاسته دنياى اسلام برگرداندند, اما ايجاد انگيزه آگاهى از اين گنجينه معنوى و بهره گيرى از اين ميراث عظيم تمدن بشرى, ريشه در كلام الهى داشت كه در نخستين آيات بيّنات در كتاب مبين بر پيامبر برگزيده اش وحى مى كند تا خواندن و آموختن و دانستن آنچه را كه نمى دانند چونان فريضه اى فراراه مؤمنان به اين دين حنيف قرار دهد: اقرأ باسم ربك الذى خلق, خلق الانسان من علق, اقرأ وربك الاكرم الذى علم بالقلم, علم الانسان ما لم يعلم١ همچنين آيات عديده: قل سيروا فى الارض… افلم يسيروا فى الارض…, فسيروا فى الارض و…٢ و ديگر آياتى در زمينه امر به تعقل, تدبر, تعلم,تفكر و… سير در آفاق و انفس و حس پويايى و انگيزه دانش پژوهى را در درون جامعه نوپاى اسلامى چنان دامن زد كه هر مسلمانى حكمت را چونان گمشده اى در هر كجاى جهان دنبال مى كرد تا آن را بيابد و اين كار را شايسته شأن انسانى خويش مى دانست كه (الحكمة ضالة المومن اينَما وجدها احق بها). اين حديث شريف نبوى نيز كه مسلمانان را به دانش پژوهى ولو در دورترين سرزمين ها مأمور مى ساخت: (اطلبوا العلم ولو بالصين) نشانى است از جهان بينى و تسامح و آينده نگرى خاتم النبيين در توجه به همه علوم نجات بخش اعم از علوم دينى و غير دينى يعنى هر علم كه آدمى را در نيل به كمال و سير به سوى سعادت راهبر و ياور باشد.
توجه پيامبر بزرگوار اسلام به شيوه هاى درمانى حارث بن كلده ثقفى و پسرش نضر بن حارث از پزشكان عرب صدر اسلام كه در جندى شاپور ايران دانش آموخته بودند, با آن همه عناد و كفرورزى ها كه در راستاى دعوت اين آيين داشتند٣, شائبه هاى تنگ نظرانه حتى تضادهاى دينى و عقيدتى را در اخذ و اقتباس علميِ تازه مسلمانان, از اندوخته هاى علمى اقوام و ملل بيگانه زدود و براى دانش اندوزى و كسب مهارت ها مرزها و موانع تعصبات را از پيش برداشت.
ترديدى نيست كه نخستين ابزار و مؤثرترين عامل براى دستيابى و بهره گيرى از گنجينه هاى دانش و حكمت اقوام و ملل و تبادل افكار و تعاطى يافته هاى علمى و فنى, همان زبان آموزى و آشنايى علمى با زبان و بيان و خط بيگانگان است كه اين امر با توجه به تأكيدات و توصيه هايى كه بدان اشارت رفت, در زمانى كوتاه با شور و شوقى شگفت انگيز به گونه اى كه از آن سخن خواهيم گفت, كارگر افتاد و چندان نپاييد كه سرچشمه هاى دانش ديگر اقوام از طريق مترجمان دانشمند مسلمان و يا عالمان غير مسلمان كه در جامعه اسلامى به حرمت مى زيستند, در همه جا جارى شد و با ترجمه انواع دانش ها, ابزار آموزش در رشته هاى مختلف را در اختيار دانش پژوهان و نهادهاى علمى و آموزشى نهادند و با اين خدمت پايه هاى تمدنى درخشان را استوار ساختند كه به تمدن اسلامى مشهور شد.
بنابر آنچه در اين مقدمه گفته آمد و با بررسى عوامل مؤثر در رشد و تعالى و يا ركود و ايستايى فرهنگ و تمدن اسلامى, درمى يابيم كه نسبت حضور زباندانان دانشمند و ميزان كمى و كيفى ترجمه هاى علمى آنان با فراز و نشيب فرهنگ و تمدن و پيشرفت و عقب افتادگى جامعه از جنبه علمى و معنوى رابطه مستقيم داشته است.
نخستين گام در طريق ترجمه براى آگاهى از عملكرد دولت ها و ملت ها و اخذ و اقتباس از معارف بيگانگان از همان آغاز هجرت پيامبر از مكه به يثرب برداشته شد. شهرى كه از اين تاريخ ديگر عنوان مدينةالنبى يافت و سرنوشت بخش عظيمى از جوامع بشرى در آن رقم خورد. در همان سال هاى نخست هجرت بود كه رسول خدا(ص) زيد بن ثابت انصارى (م٤٥هـ/ ٦٥٥م) نوجوان حافظ قرآن از قبيله بنى النجار را به آموزش خط و فراگيرى زبان عبرى ترغيب كرد و به صراحت به او فرمود: (تعلّم كتاب اليهود فانى واللّه ما آمنهم على كتابى)٤ چندى نگذشت كه اين نوجوان يازده ساله اما با استعداد در شمار كاتبان وحى درآمد و با آموختن زبان هاى عبرى, فارسى, سريانى, نبطى و حبشى نويسنده خاصّ نبى اكرم(ص) در مكاتبه با شاهان و سران كشورهاى بزرگ آن روزگار شد.٥
به نظر مى رسد حضور اصحاب وفادار پيامبر از بين عجمان, چون سلمان فارسى, بلال حبشى, صُهيب رومى در رواج پاره اى واژه هاى خارجى به صورت محدود در جامعه كوچك مدينةالنبى و بين اصحاب رسول الله(ص) مؤثر بوده است. دليل اين تصور گفته خود زيد بن ثابت است كه: (فارسى را از رسول كسرى و رومى و حبشى و قبطى را از خِدَم رسول خدا(ص) فرا گرفتم.)٦
امر زبان آموزى براى محاورات ضرورى و ترجمه گفته ها و نوشته هاى بيگانگان چنان رواج يافت كه از سال ششم تا پس از حجةالوداع در سال دهم هجرى كه پيامبر(ص) آهنگ اعزام رسولان نزد ملوك اطراف را مى كرد تا آنان را به اسلام فرا خواند. چندان گوينده و نويسنده آشنا به زبان هاى غير عربى داشت كه بتواند سفيرانى به دربار كسرى در ايران و مقوقس در مصر و نجاشى در حبشه و… اعزام كند.٧
پس از رحلت پيامبر(ص) حكومت نوپا, امّا با اقتدار اسلامى با سرعتى غير قابل تصور بر عهده تمدن هاى كهن و پيشرفته جهان آن روز دست يافت و آيين اسلام و حكومت اسلامى درست در زمانى بر بزرگ ترين مراكز علمى آموزشى آن زمان از دارالعلم اسكندريه گرفته تا جندى شاپور در غرب ايران و ديگر نهادهاى دانش در ادسا, نصيبين, الرها, انطاكليه, ريواردشير مرو, بلخ (باكتريا), از سواحل مديترانه تا جيحون سايه افكند كه رابطه اين تمدن ها دست كم از گاه سلطه اسكندر مقدونى (٣٥٦ـ٣٢٣ق.م) و رواج دانش و فرهنگ يونانى آميزه اى از تمدن ها را با داد و ستدهاى علمى و اجتماعى, آن هم بهره گيرى از وجود زباندانان و آشنايان به زبان هاى آرامى, يونانى, قبطى, سريانى, فارسى, هندى فراهم ساخته بود.٨
با توجه به منابع موجود درمى يابيم كه دارالعلم اسكندريه يادگار روزگار بطالسه در مصر كه ميراثدار دانش و فرهنگ مصرى ـ يونانيِ پيش از اسلام بوده, فعاليت خود را اُفتان و خيزان تا رواج اسلام در مصر و فتح اين سرزمين كهن به وسيله نومسلمانان عرب همچنان محفوظ نگاه داشته بود. اين مركز بنا به نوشته ابوالحسن مسعودى به روزگار عمر بن عبدالعزيز اموى (٩٩ـ١٠١هـ/ ٧١٧ـ٧١٩م) از انطاكيه به حَرّان انتقال يافت.٩ نخستين رابطه مسلمانان با اين مركز بنا به نوشته ابن اصيبعه در آغاز فتح مصر بوده است. (و للاسكندر انبين ايضاً جوامع كثيره فى العلوم الحكميّه و الطب و لا سيّما لكتب جالينوس و مشروحاتها لكتب البقراط… فمنهم. اهران القس صاحب الكناش: الّف كناشه بالسريانيه, ونقله ماسرحبيس الى العربى, وهو ثلاثون مقاله…)١٠
يحيى نحوى مصرى اسكندرانى اسقف نصاراى اسكندريه مصر كه تشابهات بسيار نام و زندگيش را در هاله ابهام فرو برده, از حكيمان همين دارالعلم اسكندريه بود كه همزمان با ورود اسلام به مصر, به آيين اسلام گراييد و مورد اكرام عمرو بن العاص سردار عرب و فاتح مصر قرار گرفت و بدون واسطه با او به زبان عربى گفت و شنود داشت. موضوع آگاهى عمروعاص از گنجينه هاى حكمت و كتابخانه هاى اسكندريه و كسب اجازه او از خليفه دوم عمر بن خطاب (١٣ـ٢٣هـ/ ٦٣٤ ـ ٦٤٣) در چگونگى برخورد او با اين كتاب ها به دستور عمر مبنى بر سوزانيدن اين كتاب ها به اين دليل كه قرآن ما را بس است و ديگر داستان ها كه بر اندام اين رويداد تنيده, اگر واقعيت داشته باشد, مسبوق به درخواست همين يحيى اسكندرانى از عمروعاص مبنى بر رفع مزاحمت اعراب از اين دارالعلم بوده كه آنان را با آن كارى و سنخيّتى نبوده است. به گفته عبيدالله بن جبرائيل بن عبيدالله بن بختيشوع نام اصلى اين يحيى ثامسطيوس بوده كه در منطق و فلسفه دستى قوى داشته و سبب اشتغال به لغت و گرايش به نحو به يحيى نحوى شهرت يافته است.١١
شهر زورى از اين عالم اسكندرانى با عنوان (يحيى نحوى ديلمى اسكندرانى ياد كرده و او را استاد خالد بن يزيد بن معاوية بن ابى سفيان در صنعت كيميا معرفى كرده است.)١٢
ابن نديم درباره اين خالد و نيز پيشينه ترجمه از زبان هاى يونانى و فارسى به عربى نوشته: (كان خالد بن يزيد بن معاوية يسمّى حكيم آل مروان و كان فاضلاً فى نفس وله همة و محبة للعلوم, خطر بباله الصنعة فآمر باحضار جماعة من فلاسفة اليونانيّين ممّن كان ينزل مدينة مصر و قد تصفح بالعربيّة و أمرهم بنقل الكتب فى الصنعة من اللسان اليونانى و القبطى الى العربى, و هذا أول نقل كان فى الاسلام من لغة. ثم نقل الديوان و كان باللغة الفارسيّة الى العربيّة فى ايام حجاج….١٣
نقل ديوان هاى خراج از زبان فارسى به زبان عربى در سرزمين هاى ايرانى توسط يكى از موالى ايرانى نژاد به نام صالح بن عبدالرحمن, و از رومى به عربى در مناطق مصر و شام توسط سليمان بن سعد الخشنى از موالى اردنى نژاد به روزگار عبدالملك مروان (٦٥ ـ ٨٥هـ/ ٦٧٤ ـ٧٠٤م) و به دستور امير جبّار و با اقتدارش حجاج بن يوسف ثقفى١٤, گوياى واقعيتى است از فرهنگ گرايى و حركت به سوى مدنيّت و زبان آموزى و نيز رواج ترجمه در عهد امويانى كه از ناسازگارى آنان با فرهنگ و تمدن سخن ها گفته اند ـ به رغم اين داورى هاى نه چندان معقول ساخته و پرداخته عباسيان ضد اموى ـ اداره دستگاه حكومتى و نظامى توانمند كه در روزگارى نزديك به يك قرن بر سرزمين هايى وسيع از دره رود سند در شرق تا أفريقيه و اندلس در غرب حكم مى رانده نيازمند ابزارهاى قوى حكمرانى از جمله زباندانان آشنا به زبان هاى بيگانه بوده است.
استفاده حكمرانان اموى از روزگار معاوية بن ابى سفيان (٤١ـ٦٠ هـ/ ٦٦١ ـ ٦٨٠م) از موالى ايرانى و رومى آشنا به آداب نويسندگى و فنون ترجمه و ديواندارى نيز نشانه اى است از رواج تدريجى زبان هاى خارجى در دستگاه حكومت هاى اسلامى, سرجون بن منصور رومى كه نزديك به چهل سال در دستگاه معاويه و يزيد پسرش و مروان حكم و عبدالملك مروان نويسندگى مى كرد, و عبدالحميد يحيى كاتب ايرانى نژاد بزرگ نويسندگان ديوانى اواخر عصر امويان و روح بن زنباع جذامى كه عبدالملك بن مروان او را به (شامى الطاعه, عراقى الخط, حجازى الفقه و فارسى الكتابه) وصف مى كرد.١٥ از نمونه هاى بارز حضور زباندانان و مترجمان نخستين و نقش نمايان آنان در مراحل آغازين شكل گيرى فرهنگ و تمدن اسلامى است.
اين عبدالحميد كاتب كه وفادارى او به مروان بن محمد (١٢٧ـ١٣٢هـ/ ٧٤٥ـ٧٥٠) آخرين خليفه اموى فرجام كارش را در پى شكست در جنگ زاب همراه اين خليفه آواره به مصر كشانيد و در بوصير آن ديار برد و در چنگال عمال و شكنجه گران آل عباس جان باختند. (و به همين دليل بازماندگان عبدالحميد به مصر كوچيدند و در روزگار امارت احمد بن طولون ٢٥٤ـ٢٧٠هـ/ ٨٦٨ ـ ٢٨٨م از نويسندگان خاص دستگاه او شدند)١٦ كسى بود كه علاوه بر تسلط به زبان هاى فارسى و عربى و نيز آشنايى كه در روزگار كتابتش در ارمنستان با زبان ارمنى پيدا كرده بود و گذشته از اينها بنا به تصوّر استاد زنده ياد دكتر طه حسين و با استناد به برخى از نامه هاى بازمانده از او متأثر از زبان و فرهنگ يونانى نيز بوده است.١٧
اين نويسنده نامور كه ضرب المثل (بدأت الكتابة بعبد الحميد) نام او را در ترسل و كتابت ديوانى در زبان عربى جاودانه كرده است,١٨ آشنايى او به فنون بلاغت در چندين زبان او را به مراتب عالى بلاغت و پيشوايى بليغان و مترسلان در ادب عربى ارتقاء داد.١٩ و اين تفوّق در بلاغت از بركت زباندانى و بهره ها بود كه در ترجمه زبانى به زبان ديگر نصيب او گشته بود. به گفته ابوهلال عسكرى: (از جمله ويژگى هاى بارز بلاغيون آشنايى كامل آنان به دو زبان است, بدان گونه كه تبحر آنان در اساليب بلاغى زبان نخست موجب استخراج و استعمال آن روش ها در زبان دوم مى گردد.) از ديدگاه ابوهلال, هركس به ترتيب معانى و استعمال الفاظ در زبانى آشنا باشد و زبانى ديگر نيز فراگيرد (به شيوه هاى نويسندگى و اسلوب هاى بلاغى آن زبان به همان اندازه احاطه مى يابد كه در زبان نخست) و ما درمى يابيم كه عبدالحميد كاتب روش هاى نويسندگى زبان فارسى را استخراج و آن را در زبان عربى استعمال كرد و بدين ترتيب تبحر در صنايع لفظى و معنوى كلام و نحوه صحيح استعمال الفاظ برايش ميسّر گرديد و اين كار را به عنوان روشى براى نويسندگان پس از خويش ترسيم كرد.)٢٠. ما از اين تعبير ظريف ابوهلال عسكرى صاحب نظر در مسائل بلاغى به اهميت زباندانى و ترجمه و تأثير آن در بلاغت سخن پى مى بريم.
گفتنى است كه آميزش عرب با عجم كه جداى از محدوديت هاى سياسى و فرقه اى, اصل اخوّت اسلامى, زندگى مسالمت آميز بين اكثريت جامعه اسلامى را با همه تفاوت هاى نژادى و ابعاد وسيع جغرافيايى دامن مى زد, مهاجرت هاى اعراب به چهار سوى سرزمين هاى فتح شده و ايجاد شهرهاى نوبنياد فسطاط و كوفه و بصره و… آميزش هاى زناشويى و دادوستدهاى مادى و معنوى فراگيرى زبان عربى يعنى زبان دين و سياست آن روزگاران را براى عجمان بسيار سهل و هموار ساخته بود و اين عجمان از نوع سيبويه و كسائى فارسى بودند كه با تعيين ملاك هاى صرفى و نحوى در رأس دو مكتب لغوى بصرى و كوفى قرار گرفته و دو شهر نوبنياد بصره و كوفه را مركز اخذ و اقتباس زبان و ملل و نحل و بسيارى از رشته هاى معارف بشرى در آوردند و اساس نهضتى را استوار كردند كه ديگر, دانشمندان دو زبانه عربى ـ فارسى يا عربى ـ رومى يا عربى ـ قبطى, يا عربى ـ سريانى و… با عنوان (عالمان ذولسانين) تقريباً از صفات بارز دانشمندان سده هاى نخستين در سراسر دنياى اسلام شده بود.
درباره شيوه هاى داستان پردازان اوايل سده دوم هجرى (=قصاص) از جمله موسى اسوارى (م.ح١٥٠هـ) گفته اند كه او بر زبان فارسى و عربى تسلّطى كامل داشت و در مجالسى كه برايش ترتيب مى دادند, عربان در جانب راست و پارسيان در سمت چپ او قرار مى گرفتند. اسوارى آيه اى از قرآن را تلاوت و براى اعراب به زبان عربى و براى فارسيان به زبان فارسى تفسير مى كرد و هيچ كس نمى توانست برترى او را در يكى از دو زبان تشخيص دهد.٢١
مركز علمى درمانى جندى شاپور ايران كه از انقراض ساسانيان تا سلطه عباسيان بى هيچ حمايت يا ممانعت حكمرانان و بدور از هياهوى ارباب سياست, لنگ لنگان به حيات علمى و فعاليت هاى پزشكى خود ادامه مى داد, از پيش با تجمع پزشكان ايرانى, سريانى, هندى با زبان هاى علمى رايج در آن روزگار كاملاً آشنا شده بود. نخستين پيوند رسمى جندى شاپوريان با خلافت عباسيان و بغداد نوبنياد در نزديكى مداين پايتخت ايران ساسانى به روزگار ابوجعفر منصور خليفه عباسى (١٣٦ـ ١٥٨هـ/ ٧٥٣ـ ٧٧٥م) بود كه وى پس از بناى بغداد به شكم درد شديد دچار شد و به پيشنهاد نزديكانش و پزشكان حاضر در بغداد, جرجيس بن جبرائيل بن بختيشوع رئيس و استاد پزشكان جندى شاپورى را براى درمان خويش به بغداد فراخواند و درمان مؤثر او توجه خلفا و وزرا و ديگر پزشكان دارالخلافه را به شيوه هاى درمانى آنان متوجه ساخت و از اين تاريخ حضور پزشكان جندى شاپور در بغداد آهنگى پرشتاب گرفت تا در اوايل سده چهارم كه اين مكتب پيشرفته پزشكى آخرين اشعه خود را از بام جندى شاپور برگرفت و با بناى بيمارستان ها در بغداد و ديگر مراكز اسلامى علم و عمل پزشكى ايران و يونان و هند پيش از اسلام را به عالم اسلامى انتقال داد.٢٢
لازم به يادآورى است كه نام فارسى بيمارستان كه از نيمه سده دوم هجرى با بناى بيمارستانهاى رشيدى, برمكى, مقتدرى, عضدى در بغداد و منصورى در قاهره و نورى در دمشق و… به قلمرو زبان عربى در دنياى اسلام راه يافت, تا اوايل سده نوزده ميلادى كه نخستين بيمارستان با عنوان المستشفى در منطقه ابوزعبل قاهره بنياد گرديد, بيش از هزار سال نامى مستعمل و ديرآشنا بود.٢٣
اما آنچه در اين مقال تذكارش ضرورى مى نمايد, تسلط كامل و علمى پزشكان و ديگر دانشمندان جندى شاپورى تقريبا به همه زبان هاى علمى آن زمان بود كه حتى پيش از تأسيس بيت الحكمه و فعال شدن آن در روزگار مأمون (١٩٨ـ ٢١٨هـ/) در عرصه زباندانى و ترجمه آثار بيگانه به زبان عربى درخشيده اند. چنانكه استاد (سنتلانة) در خلال سخنرانى هاى خود در تاريخ مذاهب فلسفى در جامعه مصرى تاريخ ترجمه در عهد آل عباس را به سه مرحله تقسيم كرده است:
١. از خلافت منصور تا پايان خلافت هارون الرشيد (١٣٦ـ١٩٣هـ/ ٧٥٣ـ٨٠٩م) كه طبقه نخست مترجمان دست به كار ترجمه شدند و جورجيس بن جبرائيل بن بختيشوع جندى شاپورى (م١٤٨هـ/ ٧٦٥م) يحيى بن بطريق مترجم مجسطى و عبدالله بن مقفع (م١٤٣هـ/ ٧٦٠م) مترجم كليله و دمنه از فارسى به عربى و برخى از آثار ارسطو در منطق و يوحنا بن ماسبويه و سلام ابرش در ايام رشيد و آل برمك بودند.
٢. طبقه دوم از خلافت مأمون (١٩٨هـ/ ٨١٣م ـ تا ٣٠٠هـ/٩١٤م) تا آغاز سده چهارم هجرى بود كه مترجمانى چون يوحنا بن بطريق, حجاج بن مطر (م٢١٤هـ/م) قسطابن لوقا بعلبكى (م٢٢٠هـ/ ٨٣٥م), عبدالمسيح بن ناكمه حصّى (م٢٢٠هـ/ ٨٣٥م) و حنين بن اسحاق (م٢٦٠هـ/ ٨٧٤م) و پسرش اسحاق بن حنين (م٢٩٨هـ/٩١١م) و ثابت بن قره (م٢٨٨هـ/ ٩٠١م) و… را در بر مى گرفت. آنان بيشتر كتاب هاى بقراط و جالينوس و ارسطو و تعدادى از كتاب هاى افلاطون را كه تفسيرى بر آثار مذكور بود, ترجمه كردند.
٣.طبقه سوم از آغاز سده چهارم به بعد تا نيمه هاى سده پنجم ادامه يافت و در بردارنده آثار متى بن يونس, سنان بن ثابت بن قره (م٣٦٠هـ/ ٩٧١م), يحيى بن عبدى (م٣٦٤هـ/ ٩٧٥م) ابوعلى بن زرعه (م٣٩٨هـ/م) و عيسى بن چهاربخت و… بود كه بيشتر اشتغالشان به كتاب هاى منطقى و طبيعى ارسطو و ترجمه و تفسير كتاب هاى يحيى نحوى مصرى بود و….٢٤
نمونه بارز اين پزشكان جندى شاپور و مترجمان بنام ازآل بختيشوع ابوعيسى جبرائيل بن عبيدالله بن بختيشوع (م٣٩٦هـ/ ٦ ـ ١٠٠٥م) از طبيبان با آوازه قرن چهارم هجرى از بيمارستان عضدى بغداد است كه تشخيص درست او از دردهاى دشوار و درمان هاى چاره ساز او و نيز آشنايى كامل كه به زبان هاى عصر خويش به شهرت و آوازه علمى او افزود و خليفگان و شاهان و اميران و وزيران از او براى درمان بيمارى ها و مشاوره پزشكى به دربار خود دعوت مى كردند و او بارها به مراكز حكمرانان كرمان و فارس و جبال, و ديلمان و موصل و ميافارقين و بيت المقدس و مصر فراخوانده مى شد و تنها بنا به ملاحظات سياسى از رفتن به درگاه العزيز بالله فاطمى در مصر سرباز زد.٢٥
شرح احوال و آثار دانشمندان جندى شاپورى بيش از آن است كه بتوان حتى فهرستوار به بيانش در اين مقال پرداخت و تنها به اين نكته بسنده مى كنيم كه اين دانشگاه كهنِ يادگار عصر ساسانيان در دوره اسلامى نيز از طريق طبابت و ترجمه و تأليف آثار از سوى عالمانش كه انتقال دانش هاى بيگانه را به عنوان علوم دخيله به عالم اسلام موجب گرديد, منشأ خدماتى ماندگار و جاويدان شد.
سومين نهاد علمى فعال در زمينه ترجمه بيت الحكمه بغداد بود كه به تقليد از دارالعلم اسكندريه و جندى شاپور خوزستان شكل گرفت. زمينه هاى تأسيس اين دارالترجمه از روزگار منصور عباسى همزمان با بناى بغداد فراهم شد. منصور كه بسان ديگر خلفاى عباسى مى كوشيد تا دارالخلافه و قصر خلافت را همچون مدائن ساسانيان با وجود گنجينه هاى كتاب مزيّن سازد, با گردآورى كتاب ها در اين كتابخانه ها پاى دانشمندان زباندانى چون ابن المقفع ايرانى نژاد را به قصر خلافت باز كرد و نخستين ترجمه ها به وسيله او از زبان فارسى و يونانى به زبان عربى در عصر عباسى آغاز گرديد.٢٦ در روزگار مهدى (١٥٩ـ١٦٩هـ) و هارون الرشيد (١٧٠ـ١٩٣هـ) با حمايت آل برمك از عالمان بنام و دعوت از آنان به بغداد, حركت هاى تدريجى بيت الحكمه براى ترجمه آغاز شد و در روزگار مأمون (١٩٨ـ ٢١٨هـ) خاصه آنگاه كه از خراسان با انبوهى از دانشمندان و كتاب ها كه در خطه مرو يافته بود, راهى بغداد شد و اعزام دانشمندان به بلاد روم و گردآورى كتاب هاى فلسفى و طبى و رياضى و هيأت و نجوم و جغرافيا, دانشمندان زباندان نيز هر كدام در رشته تخصصى خويش دست به كار ترجمه و پس از آن تفسير و تأليف كتاب هايى از همين دست شدند. از حاميان دانش و ترجمه در روزگار مأمون, محمد, احمد و حسن پسران موسى بن شاكر خراسانى بودند كه با قدرت سياسى, تمكن مالى و سنخيّت علمى آنان با نفوذ معنوى و سياسى كه در دستگاه مأمون داشتند, فضايى بسيار مناسب براى رشد و شكوفايى دانش ها و راهيابى علوم و فنون بيگانه از طريق ترجمه به زبان عربى فراهم شد. از چهره هاى نامدار مترجمان دانشمند در اين دوره حنين بن اسحاق حيرى (م٢٦٠هـ/ ٨٧٤م) و پسرش اسحاق بن حنين (م٢٩٨هـ/ ٦١٠م) بودند. اين حنين توسط جبرائيل بن بختيشوع به پسران موسى شاكر و از سوى آنان به مأمون معرفى شد و اين خليفه قدرشناس از دانش و دانشمندان او را به رياست بيت الحكمه برگماشت و به وزن كتاب هايى كه ترجمه مى كرد به او زر مى بخشيد.٢٧ حنين تنها يك مترجم نبود, بلكه بر كار ترجمه ديگران نيز نظارت داشت و در موارد بسيار آن دسته از كتاب ها كه در آغاز از سريانى به عربى ترجمه مى شد, پس از دستيابى به متن يونانى آن كتاب از نو مقابله و اصلاحات لازم را در آن انجام مى داد. ابن نديم در موارد بسيار به اين ويراستارى هاى عالمانه اشاره كرده٢٨ و اصولاً اشارت بسيار به موارد
قوت و ضعف كتاب هاى ترجمه شده و ميزان دقت مترجمان يا بى توجهى آنان, همه نشانه هايى است از وجود روحيه دقت علمى و نقد ادبى در آن روزگار. اشاره ياقوت حموى به مناظره علمى بين حسن بن عبدالله سيرافى و متى بن يونس حاكى از ميزان دقت و نگرش عالمانه دانشمندى مسلمان با مترجمى نصرانى است. آنجا كه سيرافى خطاب به متى گويد: تو به جاى اينكه ما را بر دانش منطق فراخوانى به فراگيرى زبان يونانى فرامى خوانى, حال آنكه تو خود زبان يونان نمى دانى و به صورت غيرمستقيم مطالب را از زبان سريانى ترجمه مى كنى. پس درباره آن معانى كه از طريق ترجمه از زبان يونانى به زبان ديگرى چون سريانى و پس از آن به زبان عربى دستخوش تغيير و تحول گرديده, چه مى گويي… و ما از كجا به مطالبى كه براى تو از زبان يونانى به سريانى ترجمه شده اعتماد كنيم؟ بنابراين تو به آموختن زبان عربى بيشتر نيازمندى تا به شناخت معانى يونانى.٢٩
پرداختن به كارنامه بيت الحكمه در زمينه ترجمه ها و مترجمان نيز از حوصله اين مقال خارج است, اما آنچه يادآوريش ضرورى مى نمايد اين است كه با ترجمه آثار علمى دانشمندان خارجى و زبان هاى بيگانه به زبان عربى كه نقد و بررسى و تصحيح و تنقيح مجدد اين آثار را در پى داشت, كتاب هاى درسى و منابع تحقيق در كتابخانه ها به عنوان ابزار اصلى آموزش در رشته هاى متعدد و متنوع علمى براى دانش پژوهان مهيا شده و دانشمندان با اغتنام از فرصت به دست آمده از آزادى هاى اجتماعى عصر مأمون و دودهه اى پس از آن با تأليف آثار جديد علمى به اين مايه هاى دانش دخيل افزودند و بر غناى علمى محتواى آنچه از راه ترجمه بر آن دست يافته بودند از خود نيز تا آنجا مايه گذاشتند كه عصرى علمى و فضايى فرهنگى را با عنوان (عصر زرين فرهنگ و تمدن اسلامى) عينيت بخشيدند و اين همه از پرتو خدماتى خودنمايى كرد كه از ترجمه هاى زباندانان متوجه جامعه علمى اسلامى گرديد.
اين نهضت علمى و رستاخيز ترجمه هرچند ديرپا نبود و با چهره خشنى كه متوكل عباسى (٢٣٢ـ٢٤٧هـ) نسبت به آزادانديشان شيعى و معتزلى از خود نشان داد, كاروان علوم و معارف اسلامى را در بيراهه هاى تعصب و تنگ نظرى از تكاپو بازداشت, اما آثار فكرى و علمى اين حركت تا مدت زمانى در ايران و ماوراءالنهر عصر سامانيان و بويهيان و مصر روزگار نخست فاطمينان و اندلس عصر امويان رواج و استمرار داشت و درخشش دانشمندانى از آل بختيشوع و فارابى و زكرياى رازى و ابن هيثم و ابوالقاسم مجريطى و مسعودى و ابن سينا و ابوريحان بيرونى و ابوعلى مسكويه رازى و خيام نيشابورى و اخوان الصفاء ابن رضوان مصرى و ابن زهر و ابن رشد اندلسى و ابن خلدون و جلال الدين سيوطى و… به يادگار آن روزگار درخشان خوش درخشيدند و اگر در سده هاى بعد ديگر در دنياى اسلام از آن شور و شوق سده هاى نخستين كاسته شده بود كه زباندانانى از نوع سلاّم ترجمان كه به سى زبان مرسوم و محلى زمان خود تكلم مى كرد, ديگر در جامعه اسلامى چهره ننمود, باز هم يكباره اين چشمه جوشان نخشكيد و گاه گاه ستاره هايى هرچند كم فروغ از گوشه و كنار آفاق فراخ جهان اسلام سوسو مى زد. اين سلاّم ترجمان زباندانى بود كه به دستور واثق خليفه (٢٢٧ـ٢٣٢هـ) براى يافتن محل سد يأجوج و مأجوج از سامرا به راه افتاد و در يك سفر شانزده ماهه فاصله اى از عراق و جزيره و ارمنستان و ارّان و لان در بند و باب الابواب را پيمود تا به محل سد ذوالقرنين يا اسكندر در آن دنياى ناشناخته دست يافت و از شگفتى هاى آن پرده برداشت و از جانب سرزمين اسبيجاب و اسروشنه و ماوراءالنهر و خراسان و قومس و جبال و خوزستان به عراق بازگشت و طى اين طريق طولانى با مردم آن سرزمين ها به زبان خودشان سخن گفت و از آنان پرسش ها كرد و شگفتى هايى كه از زباندانى خود نشان داد, از شگفتى هاى سد يأجوج و مأجوج و مردمش دست كمى نداشت.٣٠
شگفتى ديگر كه با تاريخ ترجمه پيوند دارد, كشف كتاب هاى زياد از دوره هاى پيش از اسلام ايران بود كه به دستور شاهان باستانى, دانش هاى رايج آن روزگار را بر پوست گاوها نوشته و آنها را براى مصون ماندن از آسيب در صندوق ها از چوب توز نهاده. در درون دژى در سارويه اصفهان كه مناسب ترين جا براى نگاهداشت گنجينه ها بود, قرار دادند و اين بنا در نيمه اول سده چهارم در روزگار حمزه اصفهانى فرو ريخته و كتاب ها را همان گونه كه گذشتگان گفته بودند در صندوق ها يافتند و به بغداد فرستادند و زباندانان آن نوشته ها را كه به زبان فارسى كهن بود به زبان عربى ترجمه كردند.٣١
دانش زباندانى در بين جامعه و در دستگاه حكمرانان در اعصار واپسين هنوز چندان خريدار داشت كه گاه دبيرى را از مرتبه نويسندگى به مصدر وزارت بالا مى برد. در شرح احوال ابومنصور عميدالملك كندرى (م٤٥٦هـ) وزير اديب اوايل عصر سلجوقى نوشته اند كه او به چند زبان خارجى زمان خويش احاطه داشته, چندان كه با نمايندگان هر يك از ممالكى كه در آن زمان با خراسان ارتباط داشته اند, با زبان خود آنان سخن مى گفته. فخرالدين اسعد گرگانى شاعر معاصر عميدالملك در قصيده اى كه در مدح او سروده از هنر زباندانى كندرى چنين ياد كرده است.٣٢
حكيمى, زيركى, مردآزمائى
كريمى, نيكخوئى, نيك رأيى
سخنگويى, سخندانى, ظريفى
هنرمندى, هنرجويى, لطيفى
هر آوازى بداند چون سليمان
هزاران ديو را دارد به فرمان
چنان گويد زبان هفت كشور
كه گويى زان زمنيش بود گوهر
طرازى ظن برد كاو از طراز است
حجازى نيز گويد از حجاز است
چو نثر هر زبانش خوشتر آيد
به نظم آن زبان معجز نمايد
درى و تازى و تركى سرايد
به الفاظى كه زنگ از دل زدايد
زهر فن گرد او جمع حكيمان
خطيبان و دبيران و اديبان
و شگفت تر اينكه در اواخر سده ششم زباندانى, دانشمندى نحوى نابينا را بر كرسى مدرسه نظاميه پرآوازه بغداد به استادى نشانيد كه دست يافتن بر آن علاوه بر مراتب دانش نيازمند برخوردارى از پايگاه والاى سياسى و اجتماعى بود. در شرح حال اين نحوى نابينا ابوبكر وجيه معروف به ضرير (م٦١٢هـ) نوشته اند كه بيشتر زبان هاى غير عربى را بخوبى مى دانست و چون مجلس درس را به پايان مى برد, هرگاه دانشجويان در فهم مطالب مشكل به زبان عربى نيازمند به توضيح مى شدند, او پرسش هاى آنان را به زبان هاى فارسى, تركى, حبشى, رومى, ارمنى و زنگى پاسخ مى داد.٣٣
از آغاز عصر سلجوقيان در نيمه سده پنجم هجرى رواج تعصبات مذهبى و تفرقه و تشتت افكار و دخالت حكمرانان در زندگى عالمان به تدريج ضرباتى بر پيكره فكرى جامعه اسلامى وارد ساخت كه اين اندام خميده و خرد گشت و بى خبرى ها و واماندگى ها تا زمانى استمرار و امتداد يافت كه كاروان دانش و تكنولوژى مغرب زمين آهنگ رفتارى سريع كرد. اين سير قهقرايى دانش و انديشه در دنياى اسلام و پيشرفت شگفت انگيز در غرب مسيحى, با سلطه عثمانيان به بخش هاى وسيعى در جهان اسلام, از آفريقا و آسيا تا اروپاى شرقى و ايران غرق در خرافه پرورى هاى عصر صفويان تقارن داشت و سايه سياه حكمرانان بى خبر از واقعيات زمان بر هر دو جامعه مسلمان سنى و شيعى سنگينى مى نمود. در اين دوره وا اسفا در سراسر اين قلمرو آكننده از اختناق نه زباندانى يافت مى شد و نه رابطه اى بواقع علمى برقرار بود و نه ترجمه اى از كشفيات جديد علمى و فنى در خبرنامه, مجله يا كتابى در دسترس, كه اين مردم خفته در خواب بى خبرى را از آنچه در ديگر نقاط جهان مى گذرد, آگاه كند و چنان كه گفتيم گستردگى واماندگى در جهان اسلام, شرق و غرب و شمال و جنوب نمى شناخت; براى مثال در ايران عصر صفوى به رغم آن همه قدرت نظامى و اوضاع بالنسبه مطلوب مالى دولت, در اصفهان پايتخت صفويان با آن همه رونق و آبادانى در دربار شاه عباس اول صفوى و (٩٩٦ـ ١٠٣٨هـ/ ١٥٨٨ـ١٦٢٩م) با آن همه اقتدار و روابط خارجى, زباندانى نبود كه از طريق گفت و شنيد با مأموران خارجى مقيم در دربار صفويان از آنچه در بيرون از اين قرقگاه فكرى مى گذرد اندك اطلاعى بيابد.
پيتر دولاواله سفير ايتاليا در دربار شاه عباس اول صفوى مى گويد: اصفهان واقعاً شهرى است كه در آن از همه اقوام و ملل گرد آمده اند. چنانكه به تنهايى در خانه من به ده زبان تكلم مى شود و علاوه بر آن زبان هاى ديگرى هم هست كه هر يك از ما كم و بيش با آنها آشنايى داريم. اما همين واله ناگزير بوده است كه مطالب خود را با شاه ايران به زبان تركى بيان كند و شاه مفهوم گفتگوها را براى اطرافيان و رجال دربار به فارسى ترجمه كند.٣٤
اين اوضاع اسفبار تا اوايل دوره قاجار در سده ١٣ هجرى/ ١٨ميلادى همچنان ادامه داشت تا دو رويداد تقريباً همزبان در دو سوى جهان اسلام يعنى ايران و مصر تحقق يافت. دو كشور با قدمت و با مردمى برخوردار از تمدنى كهن و فرهنگى درخشان كه با وجود بُعد مكانى رشته هاى معنوى و تشابهات فكرى, پيوندى از تجانس و تشابه را بين اين دو جامعه به وجود آورده است كه گاه فراز و نشيبى يكسان يا نزديك به هم داشته اند.
مى دانيم چند سالى پيش از آنكه ايران اوايل روزگار قاجار با هجوم سپاه تجاوزگر روس بر مرزهاى شمالى و شمال شرقى ايران درگير جنگ هاى پيگير شود و ايران بدور مانده و ناآگاه از پيشرفت هاى علمى و صنعتى باختر زمين را در اين جنگ ناخواسته روبه روى صنايع جديد و نمونه هايى از شكوفايى علمى مغرب زمين قرار دهد و به معدود مردان دلسوز و لايق آن دوره بفهماند كه تنها راه نجات جامعه تربيت عالم, اعزام محصل به خارج و استخدام كارشناسان و زباندانان براى زبان آموزى و كسب دانش و تكنولوژى پيشرفته است و اين آگاهى تنها از طريق آشنايى با زبان هاى خارجى و ترجمه هاى چاره ساز امكان پذير است, سرنوشت چنين رقم خورد كه سپاه فرانسه به سردارى ناپلئون بناپارت (١٣ـ١٢١٢م هـ/ ١٧٩٨م) با اشغال موقت مصر مسلمانان آن سوى دنياى اسلام را از خواب بى خبرى سلطه ديرپاى عثمانى بيدار كند و افق هاى تازه اى از دانش و صنعت مغرب زمين را آن هم بيشتر با استمداد از زبان و پرداختن به ترجمه و تبادل آرا و افكار از سوى نسلى نو كه در راه زبان آموزى گام برداشته بود و با ترجمه هاى سودمند عربى به فرانسه يا بالعكس دنيايى ديگر را در برابر ديدگان مردمى بگشايد كه استعمار سياه عثمانى سال ها فرهنگ و تمدن آنان را به ركود و قهقرا كشانيده بود.٣٥ارجاعات: ١. آيات نخست از سوره علق. ٢. سوره يوسف, ١٢. حج,٢٢. روم٣٠. فاطر٣٥. غافر٤٠. محمد٤٧. انعام٦. نحل١٦. نمل٢٧. ٣. ابن ابى اصيبعه, عيون الانباء فى طبقات الاطباء, بيروت, ١٤٠٨هـ/ ١٩٨٧م, ج٢, ص١٣ـ١٩, عنكبوت,٢٩. ٤. ابن سعد, الطبقات الكبرى, بيروت, ج٢, ص٣٥٨ـ٣٥٩. ٥. ابن الجوزى, ابوالفرج عبدالرحمن, المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك, تحقيق محمد عبدالقادر عطاء, بيروت ١٤١٢هـ/ ١٩٩٢م, ج٥, ص٢١٣ـ ٢١٥. ٦. الدكتور شوقى ضيف, الفن و مذاهبه فى النثر العربى, دارالمعارف مصر, الطبعة السابعة, ص٩٤ـ ٩٥. ٧. طبرى, ابوجعفر محمد بن جرير, تاريخ الرسل والملوك, حوادث سال ششم, ١٥٥٩ـ١٥٧٣; ابن هشام, السيرة النبوية, تحقيق مصطفى السقا و… مصر, ١٣٧٥هـ/ ١٩٥٥م, ج٢, ص٦٠٦ ـ ٦٠٧. ٨. اوليرى, دليسى, انتقال علوم يونانى به عالم اسلام, ترجمه احمد آرام, تهران, جاويدان, ١٣٥٣ش, ص١١ـ١٢. ٩. غنميه, عبدالرحيم, تاريخ دانشگاههاى بزرگ اسلامى, ترجمه نورالله كسائى, تهران, دانشگاه تهران, ١٣٧٢ش, ص٤٣, به نقل از مايوهوف; من الاسكندريه الى بغداد, ترجمه عبدالرحمن بدوى در كتاب: التراث اليونانى فى الحضارة الاسلامية. ١٠. ابن ابى اصيبعه, ج٢, ص١٢. ١١. ابن النديم, الفهرست, مصر, ص٣٧٠. ١٢. شهر زورى, شمس الدين محمد, نزهة الارواح و روضة الافراح (تاريخ الحكماء), ترجمه مقصود على تبريزى, كوشش محمد تقى دانش پژوه و محمد سرور مولايى, تهران, انتشارات علمى و فرهنگى, ص٣٦٩ـ٣٧٠. ١٣. الفهرست, ص٣٥٢. ١٤. جهشيارى, ابوعبدالله محمد, الوزراء والكتّاب, ترجمه ابوالفضل طباطبائى, تهران, ١٣٤٨ش, ص٣٨. ١٥. همانجا, ص٣٥. ١٦. ابن خلدون, ابوالعباس, شمس الدين احمد, وفيات الاعيان, تحقيق محيى الدين عبدالحميد, قاهره, ١٣٦٧هـ/ ١٩٤٨م, ج٢, ص٣٩٥ـ٣٩٦. ١٧. طه حسين, مصر من حديث الشعر و النژ, قاهره, دارالمعارف, ١٩٣٤, ص٤٠ـ ٤٥. ١٨و١٩. كسائى, نورالله, عبدالحميد كاتب, مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران, ش١ـ٤, س٢٥, ١٣٦٢, ص١٢٤ـ١٥٢. ٢٠. ابوهلال عسكرى, الصناعتين, تحقيق بجاوى و… مصر, دارالكتب, ١٩٧١, ص٧٥. ٢١. تاريخ دانشگاه هاى بزرگ اسلامى, ص٥٧. ٢٢. محمدى, محمد, فرهنگ ايرانى پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامى و ادبيات عرب, تهران, توس, ١٣٧٤ش, ص٢٢٩ـ٢٥٤. ٢٣. احمد عيسى بك, تاريخ البيمارستانات فى الاسلام, مصر دمشق, ١٣٥٧هـ/ ١٩٣٩م, ص٣. ٢٤. رفاعى, احمد, عصر المأمون, قاهره, ١٣٤٦هـ/ ١٩٢٧م,ج١, ص٣٧٩ـ٣٨٠. ٢٥. كسائى, نورالله, عضدالدوله ديلمى و بيمارستان عضدى بغداد, مجموعه مقالات كنگره بين المللى تاريخ پزشكى در اسلام و ايران, تهران, مؤسسه توسعه دانش و پژوهش, ج١, ص٤٠٥ـ٤٠٦. ٢٦. محمدى, محمد, فرهنگ ايرانى, ص١٢٧ـ١٤٧. ٢٧. انتقال علوم يونانى به عالم اسلام, ص٢٥٥ـ٢٥٩. ٢٨. الفهرست, ص٣٣٥ـ ٣٣٥; تاريخ دانشگاههاى بزرگ اسلامى, ص٢٣٧; عيون الانباء, ج٢, ص٢٤٣; تاريخ الحكماء ترجمه فارسى ق١١هـ كه تهران, انتشارات دانشگاه تهران, كوشش بهين دارايى, ١٣٧١ش, ص٤٢٣ـ٤٢٩. ٢٩.تاريخ دانشگاههاى بزرگ اسلامى, ص٢٣٠. ٣٠. ابن خرداد به, المسالك و الممالك, بيروت, ١٤٠٨هـ/ ١٩٨٨م, ص١٤١ـ ١٤٥. ٣١.فرهنگ ايرانى پيش از اسلام, ص٦٠٠ ـ ٦٠٤, دانش پژوه, محمد تقى, تاريخ نگارى فلسفه, در مقدمه تاريخ الحكماء شهر زورى, صفحه هشتاد و پنج. ٣٢. مؤيد ثابتى, سيد على, تاريخ نيشابور, تهران, انجمن آثار ملى, ١٣٥٣ش, ص٢٩٣ـ٢٩٤. ٣٣. كسائى, نورالله, مدارس نظاميه و تأثيرات علمى و اجتماعى آن, تهران, اميركبير, ١٣٦٣, ص١٥٣. ٣٤. حائرى, عبدالهادى, نخستين رويارويى هاى انديشه گران ايران, با دو رويه تمدن بورژوازى غرب, تهران, اميركبير, ١٣٦٧ش, ص١٥٦ـ١٥٧. ٣٥. كسائى, نورالله, سيد جمال الدين اسدآبادى, معروف به افغانى و جامع الازهر مصر, تاريخ و فرهنگ معاصر, س٥, ش٤٠٣, سال ١٣٧٥ش, ص٥٤ ـ ٧٤.